تبليغاتX
هنرنزدایرانیان است و بس
بیمارستان

امروز دومین باری بود که رفتیم بیماران بخش رو از نزدیک دیدیم.یه استاد داریم ماه!!انقد آروم و مهربون به سوالا جواب میده آدم هیچ احساس بدی پیدا نمیکنه.

آقا یه رزیدنت داخلی اومد بالا سر این مریضا انققققققد بلد بود انقققققققققققد این باسواد بود اصلا یه وضعععععععی!!!این حرف میزد آدم جوگیر میشد بره هاریسونو قورت بده.هرچند خیلی جدی بود ولی یه جورایی ز.ر ورژن ۲۰۱۲ ما بود:دی

متاسفانه اولین مریض بیماری سندرماتیک داشت کلا همه ارگان ها درگیر بود.نیاز به جراحی قلب داشت یه توده تو مغزش پیدا کرده بودن بااسکن ،دیالیزی هم بود:( به شدت هم از لحاظ جسمی کوچیک بود با این که یه خانوم ۲۹ ساله بود:(

مریض های دیگه بهتر بودن،یه دختر دبیرستانی هم بود که اتفاقا خوش قیافه هم بود و امروز امتحان تاریخ ادبیات داشت!آدم عصبی میشه وقتی مریض های کم سن و سال میبینه کلا.

خوب اینم فعلا از نخستین تجربه های ما از ورود به بیمارستان!:دی

 

نوشته شده توسط کیمیاگر در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 20:51 | لینک ثابت |
 مگیر ما را ای جو

دور و برمون پر از آدم هاییه که نیاز به اثبات شدن دارن...جالبه فقط می خوان خودشونو به دیگران اثبات

کنن و پشیزی برای اثبات خودشون به خودشون ارزش قائل نیستن!

دور و برمون پره از جوگیری هایی که به شدت اپیدمیه ...مگیر ما را ای جو!

طرف تا دیروز اسم نشر چشمه رو هم نمی دونست،امسال به خاطر نبودنش تو نمایشگاه،نمایشگاهو

 تحریم کرد!!!

دروغ چرا من و دوستام به نشر چشمه رفتیم،نمایشگاهم رفتیم!درواقع رفتم چشمه چون کتابی که می

خواستم بخرم رو میتونستم با تخفیف بخرم و رفتم نمایشگاه چون بازهم نیاز داشتم به بعضی کتابا با

قیمت مناسب.

امان از دخترای کلاس!یکی شون کامل روابطمو با یکی تیره و تار کرد خودشو مظلوم کرد یکی دیگه از

دوستامو منافق جا زد اصلا یه وضضضضضضضضضعی...از من میشنوین اگه میخواین با یه پسری رو هم

بریزین تا دیدین با بقیه یکم مشکل پیدا کرده خودتونو بهش نزدیک کنین و همه ش ازش تعریف کنین و

اونو بچه محل فریب خورده جا بزنین اونوقت میشین بست فرند طرف!این روش دخترای کلاس ماست:)

PS:یه خرگوش خرید دوستم واسه اتاقمون الآن تبدیل شده به امید زندگیمون:دی فقط گوجه سبز می خوره:)

 

نوشته شده توسط کیمیاگر در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 22:21 | لینک ثابت |
بدترین حسرتی که در زندگی میخوریم ،

از کارهای خطایی که مرتکب شده ایم نیست . . .

بلکه از این است که چرا ،
...
کارهای درست را برای کسی که لیاقتش را نداشته ،

انجام داده ایم . ..
***
خوب است دیگر دارم آدم حسابت نمکینم!
 
تویی که زمانی فک میکردم لیاقتت بیشتر از من است دیگر دارم آدم حسابت نمیکنم
 
و نمی دانم چرا دم صبح با زمزمه دیگر دارم آدم حسابت نمیکنم از خواب بیدار شدم...شاید داشتم
 
 نجوای صبحگاهی فرشته وحی را با تمام وجود تکرار میکردم.
 
نوشته شده توسط کیمیاگر در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 11:1 | لینک ثابت |
قراره از ۲ تا ۴ بخوابم بعدشم پاشم بدرسم.انقد تا خود ۴ سرفه میکنم که مجبورم تا ۶ بخوابم!بیدار که میشم همچین حس مورمور تب و لرز دارم که نگو.همیشه این جور موقعا بابام بغلم می کرد یه داستان تکراری که من خیلی دوس داشتم تعریف میکرد تا یادم بره مریضم اما حالا تو خوابگاه نه کسی هس که خودتو واسه ش لوس کنی نه ...

پارسال که یونی مون ادغام شد باعث شد اکثر بچه ها این ترم از هم جدا شن وقتی میرم یونی اصلا حس خوبی ندارم یه کلاس تیکه پاره شده مونده که همه هم بچه های اهل پیچشن و خلاصه اصلا یونی خوش نمیگذره.

کورس قلب که شیرین ترین کورسه به نظرم تقریبا به فنا رفت.

خلاصه اینکه ترم یکم آرزوست اصلا ترم بالایی حال نمیده

نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 22:41 | لینک ثابت |
 سوژه 91

دارم به یه سوژه واسه آپ کردن فکر میکنم سر ناهار،همینطوری که با غذام بازی میکنم با صدای مامانم که میگه"مثل اینکه تو نمی خوای پلوتو بخوری" به خودم میام و خوشحال از اینکه مجبور نیستم به فاصله 40 دیقه ازصبحونم ناهارمم تموم کنم میام سمت لب تاپم تا یه چیزی واسه آپ بنویسم.

از اینکه چرا واسه سال تحویل پست نذاشتم ناراحتم بعد یادم میاد که به چه بدبختی 90 تموم شد و اصلا تقصیر من نیس که پست نذاشتم!شماهم اگر تا روز 27 اسفند دانشگاه میرفتید و امتحان داشتید!مسلما با خواندن و نوشتن تا مدت ها بیگانه میشدید.

دوستم میگفت مدت هاس که تو خوابگاه تاخیر دیر رسیدن نخوردیم!بعد یادمون افتاد که با توجه به اینکه از اردیبهشت تا خود الآن داشتیم امتحان میدادیم مسلما تاخیرم نمیخوردیم!!!

خوب،انشالله که 91 خوبی رو همه شروع کنیم واسه من شروعش خوب بوده انشالله ادامه ش هم دلخواه پیش بره.یه اتفاق خیلی مهم این بود که دوره 2.5 ساله علوم پایه به پایان رسید ( هر چند ناراحتم از اینکه بعضی همکلاسیام موفق به پاس کردن نشدن)از اینکه از یه تارعنکبوت که توش گیر افتاده بودم الآن رهام بسیار خوشحالم.

آره اول 91 به دلخواه من بود اتفاقای کوچیک خوب افتاد و من این کوچیک هارو به فال نیک میگیرم.

تو سال جدید یاد میگیرم که اشتباه سال های قبلو تکرار نکنم.یاد میگیرم که برای چیزی که قراره بشم ارزش قائل شم تا رسیدن به هدف سریعتر اتفاق بیفته.

بعضی وقتا که پی میبرم دنیا اون افسانه ای نبود که من از بچه گی فکرشو می کردم ناراحت میشم و فک میکنم شاید دیکه واسه من جایی نداره اما بعضی وقتا که میبینم بقیه هم ممکنه به احساسات من دچار شن حالم بهتر میشه.احساساتی که من مدتهاس سرکوب میکنم و واسم مهم نیستن اما ازین به بعد دیگه هستن.

تفریحای آخر90 با دوستامو خیلی دوس داشتم که از بعدازظهری که امتحان علوم پایه دادیم شروع شد.اون روز بعد از اینکه ناهارمونو خوردیم بقیه بچه ها کار داشتن و رفتن اما منو یکی از دوستام موندیم تو کافه گرامافون،هوا بارونی بود کلی حرف زدیم و بعدش حس خوبی داشتیم هر چند از اتفاقای اون روز عصبانی بودم امتحان سخت،بچه بازیهای موقع امتحان و...

بعدش رفتیم کلی تو خیابونای اطراف تئاتر شهر قدم زدیم البته ذکر میکنم که همه جفت های موجود در پارک دانشجو  معمولی بودند!!(یعنی پسر و دختر نه خدای نکرده ازاون مدلیاش)

قدم زدیم و گفتیم یعنی واقعا مردم خرید عید میکنن؟!انقد بیکارن؟!نگو خودمون زیادی این مدت سرمون شلوغ بوده.

تفریحای روز های بعد مفرح تر بود البته!بهترینش پارک آبی بود که  البته تا برگردیم خونه خانواده محترمه را به کل یه دور دق دادیم!!!چیتگر 3 نفره هم جزو خاطرات جذاب بود!بقیه خاطرات به سینماها و پارک هایی نظیر نهجل:دی خلاصه می شود!

دیگه چیزی واسه گفتن ندارم!فعلا دارم کتاب "بیوتن" نوشته رضا امیرخانی رو می خونم هر چند سر یه موضوعی اصلا نمیخواستم سراغ کتابای این نویسنده برم اما به قول معلم ادبیاتم:به حرفها نگاه کنید نه آدمها.

نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه دهم فروردین 1391 ساعت 15:11 | لینک ثابت |
خوشبختی

الآن که دارم از این تریبونباتون میحرفم یه آدم آزادم که دیگه علوم پایه دار آدم نیست!او یک امتحان علوم پایه داده آدم است!!!به نوعی او یک فیزیوپات است!

او میتواند سریال هایش را ببیند،می تواند how i  met ببیند و قاه قاه بخندد

می تواند vampire ببیند و برای klausو damonاشک سر دهد!

او الآن هیچ رقم خواندنی به کتش نمی رود!چه رمان چه روزنامه حتی!

او فردا احتمالا نوستالژیک ترین شماره چلچراغش را میخرد!اصغر و اسکار و پیمان :) لیلا هم بازی

او در خیابان های این شهر درندشت(البته خیابان های پدر مادر دارش!)قدم میزند!و میگوید چقد مردم بیکارند!قدم می زنند خرید میکنند بعد میفهمد خودش خیلی کاردار آدم بوده

شبها حتی 5 دقیقه هم نشده به رختخواب رفته خوابش میبرد دیگر غلت نمی زند:)رویای شیرین هم میبیند.سگ پدر این رویاهه خیلی فاز می دهد:)

الآنم که دلش فال حافظ میخواهد.این حافظ گیر آورده!میگه "یوسف گمگشته بااااااااااااز آید!"آخه یوسف کجا بود مثلا این دفعه بگه "یه یوسفی هس قراره بیاد!"خیلی خوب میشهحافظ جان آنتن هایت کمی قاطی کرده (=این پارازیت مارازیت های این "....ااا"نمیذاره خوب آنتن نمیدی داداش.)

دیگه اینکه فصل جدید زندگی او آعاز شده میخواهد 2 سال و نیم زندگی سگی را بیندازد دور!هر چند تجربه هایش را نه!دوستی های آس آسش را نه!رفیق های نیمه راهش را هم حتی نه.

نوشته شده توسط کیمیاگر در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 21:31 | لینک ثابت |
زیر سوال!

بعضی وقتا همه چیز میره زیر سوال!!۱

این مدت خیلی مدت بدی بود واسه م.تلاشم رفت زیر سوال.حتی 70 درصدم جواب نگرفتم.نمیخواستمم جایی نق بزنم.ولی یه شب واقعا بغضم ترکید نمیگم واسه شانسای بقیه آخه من شانس نخواستم یه ذره عدالت خواستم.

صبح آخرین امتحان ترم 5 و درواقع دوران علوم پایه ایم هیچ استرسی نداشتم اما ظاهرا به دلیل کم خوابی حالت تهوع گرفتم بعدشم با معده خالی نشستم سر 100 تا سوال.چندش ترین کسی هم که میتونس ازم تقلب بخواد ازم خواست و منم برگه مو بالا گرفتم و 3 بار با تهدید مراقب روبه رو شدم اونم به خاطر یه الدنگ.

احساس میکنم این 2 سال یه جور تهدید واسه هر جور اشتباهی بود...

الآن کلا من زیر سوالم!!!!

یه فال گرفتم دو سه روز پیش:

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

نمیخوام فک کنم که بعیده ولی بدجوری خوردم...

نوشته شده توسط کیمیاگر در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ساعت 19:51 | لینک ثابت |
تپلیم آرزوست!

خوب شد من بنده ی برگزیده ی خدا نیستم.البته نه از آن برگزیده ها!!از همان برگزیده هایی که خودم دوست دارم.گاهی که خیلی اوضاع درام میشود البته که فکر میکنم هستم،برای همین است که از برگزیده بودن خوشم نمیاید.باید هی اوضاع بهم ریخته را سامان دهی تازه خیلی وقتها هم که سامان نمیابد لبخند بزنی و وانمود کنی که همه چیز آرام است!

داشتم فک می کردم لاغر بودنم حکمتی است از جانب او،که مرا هدفمند کند!الآن تپلیم آرزوست!!

با بی ربط بودن جمله ها سر کنید!چون مطالبی است که قرار بود در چند پست آورده شود اما خارج از جوصله و وقت کوفتی من بود!

اگر سریال pretty little liars را می بینید!با کدوم یک از این جمله ها موافقید؟

×همیشه با یه دروغ خوب کارا بهتر پیش میره.(قسمت 11 آلیسون به هانا)

انقد دوست دارم که نمیخوام بت دروغ بگم(هانا به پسر همافرودیت!)

خودم ترجیحا دومیو انتخاب میکنم هر چند احساسات هانا رو در مورد این شخص زیاد باور نمی کنم!

مطلب بعدی اینکه متنفرم وقتی ساعت 6 بعدازظهر دارم ناهار می خورم و به کسی تعارف می کنم میگه:نه مرسی،آخی الآن ناهارتونه؟؟؟؟؟!!!!!

آخه به تو چه یا بیا کوفت کن یا کلا بگو نمی خورم...وااااااللللللاااااااااا

یکم این وسط مسطا به امتحانامم فک کنم بد نیست:دی

اینم "هانا" که من خیلی دوسش دارم

نوشته شده توسط کیمیاگر در جمعه چهاردهم بهمن 1390 ساعت 13:30 | لینک ثابت |
خریت های مهربانانه

وقتی تو زندگیت به یه بن بستایی میرسی گاهی به اعتراف رو می آری.نمی گم اعتراف واسه بقیه ولی با خودت صادق میشی.

من اعتراف میکنم آدمایی که تو دوره اخیر زندگیم واسه م مهم بودن جزو نمک نشناس ترین آدمای تاریخ زندگی من بودن و چقد دیر میفهمی و کنار میکشی.همیشه از رفتاراشون اذیت میشی ولی بی دلیل قانع میشی و حتی خودتم دعوا میکنی که چرا انقد سریع قضاوت کردی ولی همیشه این تو نیستی که اشتباه می کنی،راستش بقیه خیلی خوب بلدن که توجیه کنن.وقتی خیلی بهشون نزدیک میشی دیگه ترفنداشونو یاد می گیری و وقتی واسه خودت اون ترفندا زده میشه میخوای سرتو بکوبی به دیوار.

من فهمیدم،خیلی از آدمای اطرافمو فهمیدم...اما واسه این فهمیدن انرژی گذاشتم و یکی از زیباترین لحظات عمرمو...امیدوارم انرژی که گذاشتم کارشو درست انجام بده.

راستش حتی با اینکه میدونم کدوم کار باعث میشه طرف مقابلم الآن بل بگیره،از سر مهربونی،سادگی،خریت و هر چه که بشه اسمشو گذاشت واسه شادیش انجام میدم اما خود این افراد بهم یاد دادن که باهاشون مهربون نباشم.فقط می دونم که خسته م و چون طاقت بعضی رفتارارو ندارم پا میذارم رو همه چی و فقط غرور خودمو تو صدر قرار میدم.نه ناراحت شدن این و اون.

باورتون نمیشه تو این چند ماه میفهمم هر چی کسی واسه م مهم تر بود و سعی می کردم تو برخورد باهاش محتاط تر باشم و ناراحتش نکنم شخص مقابل بیشترین بی احترامی که از دستش بی می اومد میکرد،شاید یه جور نادیده گرفتن باشه ولی چیزی که میتونی بگی اینه که واقعا چرا؟واقعا همه ما فقط به آدمایی نیاز داریم که تخریبمون کنن؟یا اینکه واقعا افراد فک میکنن وقتی یکی خوبه وظیفه ش همینه و خودش تا جایی که میتونه ،حق داره بی ادب و خودخواه باشه و هر بی احترامی که خواست بکنه...بدترین قسمتش اینه که هنوزم نمیتونم باهاشون بد باشم...مثه قبل رفتار میکنم ولی از درون خورده میشم،باورتون میشه این ادما جزو نزدیک ترین دوستام بودن؟؟"خوشحالم که یه دوره دیگه از رندگیمو دارم سپری میکنم"

دلم از این چیزا خیلی گرفته...بعضی وقتا میخوای حرفاتو بگی هم خوشحالم که میتونم اینجا بنویسم...هم ناراحتم چون دوس ندارم کسی نقطه ضعفمو بدونه.

مهم ترین نتیجه گیری که تونستم بکنم این بود که جنس آدمایی که من باهاشون دوس بودم با من فرق داش،نه سلایقمون شبیه بود نه رفتارامون و نه حتی اهداف مشترکی داشتیم...تنها چیزی که ما رو به هم وصل میکرد چیزهای سطحی بود که من به خاطرشون متاسفم...متاسفم که انرژی هایی رو هدر دادم که میتونستن سازنده باشن...

             

نوشته شده توسط کیمیاگر در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ساعت 13:46 | لینک ثابت |
IM going to kill myself:(:(:(:(:(:(

چچچچچچچرا سریال مورد علاقه م این هفته نمیااااااااادددددددددد؟؟؟؟؟؟

love the vampire diaries ssssooooo much,,,,oh my dear Damon

           http://www.beautifulballad.org/wp-content/uploads/2012/01/photo11.jpg

نوشته شده توسط کیمیاگر در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 0:53 | لینک ثابت