چهارشنبه کذایی
از وقتی اومدم تهران همیشه چهارشنبه بهترین روز بوده برام.
به 2 دلیل:
1-چون یا برمیگشتم شاهی یا می رفتم پیش داداشی.
2-سه شنبه ای که زبان داشتیم تموم میشد و من از این کلاس متنفرم.(علتشو اصلا نمیدونم)
دوستان تو خوابگاه منتظرن من سه شنبه ها برم بعد زبان بگن(اسمم!!)زبان تموم شد...بعد با هم حرکات موزون بریم!
خلاصه کلی حال میداد آخر هفته ها.
تازه چهارشنبه این هفته باید از همه بهتر میشد چون میخواستم یه تعطیلات طولانی مدت برم.این هفته هم زود به آخر رسید و طبق معمول به خاطر سرویس عتیقه مون دیر رسیدیم و قند ریختن های یکی از بچه ها راتحملیدیم.آخرشم حرفای نماینده (...)
مون رو گوش کردیم که در مورد تاریخ(داشتم مینوشتم عقب انداختن!بس که اپیدمی شده تومون!!)امتحان آناتومی صحبت کرد.طوری صحبت کرد که من رای اولم 180 درجه با رای دومی که دادم تغییر کرد.یه بار رایم هدر نرف!!
بعدشم بهداشت رو دودر کردیم و به همشهریم گفتم حضور من و دوستان رو بزنه که خداییش دمش گرم.![]()
البته قبلش یکی از بچه ها شوک وارد کرد که درس بهداشتمون رو حذفیدن و من فقط یه غ رسمی داشتم و دیدیم شایعه س.خلاصه ... بعد ناهار کلاس روان شناسی داشتیم .حالا منم به کلمه "روان " حساااااس.دوستان هی می گفتن(....)!!الآن بریم روان؟! همه تقریبا یه نفس هر دو سه دیقه یه بار میگفتن...گفتم جون مادرتون این کلمه رو کامل بلغور کنین...بعد همشهریمون گف:خوب الآن بریم کلاس "م.پ"گفتم حالا شد آره با کله میام...(!)
لازم به ذکره من این مطلبو چند روز پیش نوشتم و الآن دیگه چنین نظری ندارم.*یه جای مطلبم میگم چرا وایسین!
روان و م.پ دو معلم زیست هستن که خوب یه عده میرن پیش اون یه عده هم پیش اون ...شاگردهای طرفین یه جورایی نسبت به هم گارد دارن همینطور خودشون...رقابته دیگه...منم هر وقت م.پ دعوام میکرد میرفتم شماره روانو از برو بچ میگرفتم یه بارم به گوش م.پ رسید برگشت سریکی از کلاساش گفت:خانوم"..."و"...دوستم"یه بار رفتن روان...برنامه شون نخورد دوباره برگشتن
...در صورتی که من تا حالا روان و تو عمرم یه بارم ندیدم!![]()
کلاس روانشناسی این هفته کلهم کر کر خنده بود.کل اتفاقاتش رو نت برداشتم واسه روز مبادا! خنده ها اما بیشتر از خنده های استاد بود.من و دوستم داشتیم روی کاغذ مشاعره می کردیم.
دوست سمت چپیم داشت جزوه مینوشت.
کمی آن طرف تر بچه ها سوال میپرسیدند از نوع مفهومی.
کمی آن طرف تر بچه ها کرم می ریختند
....و کمی آن طرف تر بچه ها چرت میزدند و ما آمارشان را داشتیم
...کلا سر کلاس چشمم انحراف به چپ گرفته بود بس که تو کف خواب یکی از بچه ها شدیم!!
بعد کلاس نمره های کذایی بافت
اعلام شد و من هنوز نمیدانم افتادم یا نه چون کاملا به اون سیستمی که قبلا گفتن مطمئن نیستم.
من باید خودمو میرسوندم به دختر خاله م تا با هم بریم شاهی...
تو راه هنوز نمیدونستم چه گندی زدم چون دیگه داش دیر میشد و من نمیتونستم بصبرم.
آژانس گرفتم رفتم پیشش داشتم میمردم اما نمیتونستم بغضمو بترکونم.وقتی رسیدم پیشش دوستم نمره مو برام اس ام اس کرد.وقتی نشستیم تو ماشین خودمو به خواب زدم کت مو انداختم رو خودمو کلاشو گذاشتم رو صورتم انقد چشام داغ شده بود که دیگه یواش یواش داش باورم میشد همین الآن گریه میکنم.سه بار این حالت تکرار شد تا بالاخره اشکه ریخت.
بی صدای بی صدا گریه کردم...کل صورتم خیس شده بود...حوصله هیچ چیو نداشتم...شوهر خاله م داش باهام حرف میزد که دختر خاله م گفت خوابیده بابا با من حرف بزن...
از کنار چشمم به پنجره ماشین نگاه میکردم اصن نفهمیدم کی از تهران اومدیم بیرون...
خیلی طول کشید برسیم نه از نظر زمانی من خیلی حالم بد بود.
وقتی رسیدم خونه همه چی خوب بود استقبال گرمی بود خیلی تحویلم گرفتن!!!گفتم مامان خونمون چقد قشنگه.................مامانم گفت دیگه نرو(...!!) وقتی هستی همه چی خوبه...وقتی میری تو دلم رخت میشورن...مامانم معلم بازنشسته س با اینکه کم همو میدیدیم ولی وابستگی من بهش تو فامیل زبونزده!
فرداش با دوستان رفتیم بیرون قرارشو از همون چهارشنبه دوستم بهم اس ام اس کرده بود. ولی اصلا خوش نگذشت...اول همون قرار به زور منو بردن پیش همون دبیر زیستم که گفتم...میدونستم ایندفعه حالمونو میگیره یه حسی بهم میگفت....خیر سرم میخواستم آذر بزنگم تولدشو بهش تبریک بگم...اما دیگه صد ساااااااااال....
انقد نمیرم و نمیزنگم که فسیل شه!!![]()
بعدشم رفتیم پیش یکی دیگه اون باز خییییلی بهتر بود.حداقل وانمود کرد که از دیدنمون خوشحال شده...
جمع دوستانه مون به علت قهر دو نفر که نمیدونم چه اصراری بود که هر دوشون باشن خراب شد.
رفتارای یکی از بچه ها باز تداعی شد و اون نمیخواد عوض شه و خوب ذات بد نیکو نگردد و اصلا به من چه.
دیگه امروز میخواستم درس خوندنمو شروع کنم اما بازم نشد امیدم به یه فرداس...
قربان شما.بای تا های.![]()
سلام.بالاخره اين بيوشيمي لعنتي هم تموم شد.اگه يه دور مثه آدم ميخوندم خييييييييلي آسون بود. كلا هميشه عادتمه امتحانو كه ميدم ميگم كاش عين آدم ميخوندم.
دیروز سر جلسه وقتي حضور اساتيد محترم و البته دكتر فيروز راي را حس كردم فهميدم نخيييييييير مثه اينكه شوخي شوخي داره جدي ميشه!!!
اين احساس خز جزء بدترين احساسات زندگيم بوده!مثه موقعايي كه تو مدرسه امتحاناي درزي نژادو شوخي ميگرفتم آقا امتحان ميگرفت اونم به چه دقتي!!پرسشش از اونم بدتر بود...صبح به صبح به بچه ها ميگفتم يه توهم قوي بزنين كه يا خواب مونده يا مريضيش عود كرده يا اون قضيه هه(!)بيخ پيدا كرده مطمئن باشين كائنات دس به دست هم ميدن آقا تشريف نمياره.آخه ميومد اگه امتحانم نميگرفت عين ...(!)(جاي اين جاي خالي مي توانيد نام حيواني با وفا را قرار دهيد!!)ازمون ميپرسيد با ما تجربيام كه لج بود چون 2 سال پيشش خصوصي رفتيم بعد دودرش كرديم!بعد یه دفعه ای یه صدای نخراشیده ای از پشت سرم می آمد که میگفت:بفرمایین بشینین خانوم(فامیلیم!)
بعد دوستان چپ چپ نگاهم میکردند و هی میگفتند توهم نزن...
اتفاقا هفته قبل واسه روان شناسي جمعي توهم زديم مثه اينكه قدرت توهممون خيلي بالا بود و تشكيل نشد.
خلااااصه ميخواستم تو اين پست يه چيزاييو روشن كنم...اولش بذارين چند تا خوش شانسیمو اینجا بنویسم:
2-3 هفته قبل يكي از كلاساي آناتومي جبراني رو با جمع كثيري از دوستان پيچونديم!جناب استاد به صورت رندوم حضور غياب فرمودند.خوشم مياد تو هيچ رندوم مثلا واسه قرعه كشي جوايز اسمم درنمياد!بعد بنده جزو اسامي خوانده شده بودم و غيبت خوردم حالا بهش ميگم پس اين همه اومدم حضور غياب نكردين چي ؟ميگه ديگه ما اينيم ديگه...
امروز سر کلاس مهارت برای اولین بار غایب بودم و استاد هم برای اولین بار حضور غیاب کردند و حتی بچه ها را بستنی مهمان کردند!
گوشیم محتویاتی داشت که اول فقط ازاونا میترسیدم امروز دست شخصی افتاد که فهمیدم باید از یه جنبه دیگه به قضیه نگاه کنم یعنی دقیقا از یه سری دیگه از محتویاتش بترسم!کلهم بدتر از این نمیشد.
چند روز پیش همشهریم را دیدم که بغض کرده و ناراحت روی یک صندلی تهنای تهنا نشسته بود ازش پرسیدم فلانی چرا انقد مسترسی؟اولش چیزی نگفت بعدش گفت هیچی بافت عملی 17.5 شدم!دقیقا اینو که گفت نزدیک بود بغضش بترکه هرچند زیاد عجیب نبود اما بار دیگر فهمیدم که اشتباهیم.
دیروز کتاب ترانه های کوچک غربت احمد شاملو را باز کردم که مثلا حال و هوای روز های بدپردرسی و (در عین حال بی درسی خودم) از سرم بپرد شعرش این بود:
در شهر بی خیابان می بالند
در شبکه ی مویرگی ی پس کوچه و بن بست،
آغشته ی دود کوره و قاچاق و زردزخم
قاب رنگین در جیب و تیر کمان در دست،
بچه های اعماق
بچه های اعماق
بعد فهمیدم که نافم را با بافت بریده اند ظاهرا چون از در و دیوار واژه هایش برایم میبارند و خود را به رخ می کشند.
حوصله کسی را ندارم و او همواره کنارم است و 2-3 سالیم از من بزرگتر استو فیزیوپات 2 است و اتفاقا اهل قم است و انتظار دارد من بی نماز(!)نه بی خدا... او را برای نماز صبح بیدار کنم و...همین الان روی سیستم بغلی نشسته است و میشنیدم که با دوستش در مورد شخص مهربانی حرف میزدند و میگفتند:آدم خوبیه ها خیلی ولی خوب بی دین و ایمونه ...شمالیه دیگه!(اولا از کجا میگید این حرفو در بیارید کله ی زیر برفو)
هفته قبل هرچه می کردیم که آن شویم و کمی بحرفیم و خستگی در کنیم کامپیوتر های کافی نت هیچ سایتی را باز نمی کرد الا سایت دانشگاه!!!
ودر ایران آزادی نزدیک به مطلق است(عین حرف دکترتونه)بعد از انت...ابات(چون مطلقه ... گذاشتم هرکی هرجور دوس داره بخونه نه چیز دیگه ای)(ایران ایهام دارد اینجا)و ما رفتیم با مولتی مدیا که ادعا دارد مسنجر دارد حتی بچتیم اما کلا همه ای دی پس ها را اشتب میزد و بعد رفتیم دلمان را به همان میبو بخوشیم بعد دیدیم فیلتر است و اینا...
خوب یکم باید از عادتهایی بگم که کلهم تغییر کردن و من رو به آدمی درونگرا تبدیل کردن و ....
یادم میاد اون موقع هاااااااااااا منتظر میشدم خونه تنها شم! بعد یه دل سیر بخونم و .. . صدامم خداییش بد نیس البته این یه استعداد ذاتیه که فکر کنم تو همه ی قائمشهریا وجود داره (بیخود که نیس احسان قائمشهری تو next persian star) اول شده !البته زیادم منتظر نمیموندم تنها شم فشار که میاورد سریعا تراوش میکردم .و خوب الآن اینجا 2 ماهه که نتراوشیدم و دارم منفجر میشم و فقط منتظرم برم شاهیوخودمو بکنم خالیو شارژ شم واسه روزهای جاریو...
بعضی وقتا اونقد بهم فشار میومد که میرفتم پای سنتورم و چنان سنتور میزدم که 3 بار سیمشو پاره کردمو اگه غیر این بود خوب خالی نمیشدم خوب!جای اون قضیه خونه فسادم فکر کنم دقیقا همینجاس که قبلا گفتم براتون تعریف میکنم:یه روز مامانم از یه مجلس ختمی برگشت گفت عزیزم می دونی امروز چی شد؟گفتم رفتین مجلس ختم و زندگی طرفو ختم کردین خوب!
گفت آره رفتیم ولی یه چیز دیگه هم شد...آقای (نمیدونم الآن مداح هستن-روضه خونن-آخوندن یا چین همونایی که آخر مجلس تا گریه آدمو در نیارن بی خیال نمیشن!)یه داستانیو تعریف کرد که طرف تارش خراب میشه آخرش پاش میرسه به اصفهان واسه درس کردنش رفت پیش یه حاج آقایی طرفم بهش گفت باید تار دلتو درس کنی!بعد ایشونم میشن یه شخصیت معروف که الآن اسمشون یادم نیس...خوب اونجا اصفهان بود شهر علامه مجلسی ها!قائمشهر که نبود تو هر خونه ش آلات لهو ولعب پیدا شه!!تو خونه ما هم البته 2 تا سنتوریست(البته اولیه خیلی خدا میزنه من اصلا به حساب نمیام!)و یک آچار فرانسه گیتاریست(هم پاپ هم فلامینگو)که دوتار ، نی و سنتور هم میزنه...وجود داره منم ترش کردم گفتم مامان یعنی طرف گفته که ماها؟؟؟؟
بی خیال...
درس خوندنمم دقیقا اینطوری بود 5 دیقه درس 10 دیقه رقص!اما خوب الآن اینجا نه در س نه رقص!البته رقص بعضی وقتاااا!!
سر این قضیه خوندنم یه بار استاد سنتورم میخواس این استعداد نهفته منو بشکفه قرار شد تو کنسرت همنوازی سنتورمون من تک خوانی هم بکنم بعد دوستان امر به معروف و نهی از منکر فرمودن میخوام صد سال این استعدادتون شکوفا نشه! بعد استادم گفت اشکال نداره ایشالله ایندفعه! و استعدادمو در نطفه خفه کردن...
یه عادت دیگمم دقیقا مربوط به 40 چراغه!من یه مدت واسه کنکور بیخیالش شدم دورادور هواشو داشتم اما بعد انت..ابات خوب یه دفعه از هم پاشید منم هر هفته فقط میخریدم یکی دو صفحه شو با کراهت میخوندم و ... دلم لک زده واسه مصاحبه های علی میر میرانی واسه سلام های سهیل فاطمی حتی! واسه صفحه نامه های شرمین که همیشه براش نوشتم بیشتر تو دلم و دو بار تو کاغذو هیچ بار براش نفرستادمو میخواستم بعد کنکور بترکونم و اما خوب قضیه همون شانس در حد تیم ملی من که فکر کنم عامل از هم پاشیدن 40 چراغ بود(!) واسه بزرگمهر که نمیدونم چش شده و ابراهیم رها که دیگه رفت که رفت وتا آخرم این اسم مستعارشو ور نداشت اصلش رو شه و هنوز که هنوز هم دورادور حواسم بهشه وتا وقتی بود چقد خوب بود(به قول خودش آه سید...)
دیگه عادتهام خوب زیادن و جای همه ش اینجا نیست و منم فردا امتحان زبان دارم ولی خوب رو که نیس سنگ پای قزوینه!
تو پستای بعدشااااااااااااااید بگم!
همین الآن اینترنت قطع شد و من جون داداش عین خر تو گل گیر کردم آخه این مطلبو من تو چی بسیوم کلی وقتم رفت و امتحان زبان دارم و اینها!!!الآن وصل شد...
حالا این کتاب عادت میکنیم رویا پیرزاد و شما ها خوندین؟من که نه!آخرش ولی فکر کنم خداییش عادت میکنیم به شرایط جدید...عادت نکنیم چه کنیم خوب؟
سلام.والله نميخوام موج منفي باشم اما واقعيت نميدونم چرا نميشه.اين حس بدم از كجا مياد آخه؟نكنه دپرشن حاد گرفتم؟ حتي نميخوام اتفاقاي بدي كه برام ميفته تكرارشون كنم و به قولي با قانون جذب بدترشونم بكنم اما...
خيلي سخته آدم طوري باشه كه نميخواد باشه! اين يعني الآن دقيقا وضعيت من تو يوني!يعني نبودن دوستام انقد بهم ضربه زده؟به هر كي ميگم بافتو ميفتم باور نميكنه اما واقعا ميفتم.خاك بر سرم داره ميشه!انقدر درس نخوندم كه همه چي داره جدي ميشه!!
امروز با خودم گفتم بشينم خودمو آروم كنم(!)گفتم به خودم حق ميدم!من نميتونم تو خوابگاه درس بخونم بابا اينو به كي بگم.ديشب دوستم كه خوابگاهي نيست و اومد پيشم بهم گفت كه خوابگاه فقط به درد تفريح ميخوره!!
راستش من يه روحيه اي دارم كه وقتي بيش از حد تو يه محيطي كه روم فشاره ميمونم بايد سريعا برم خونه!تو اتاقم!روتختم دراز بكشم!به پوستر فريدون مشيري خيره بشم!بعد فكرمو آروم كنم به هيچي فكر نكنم و بخوابم.در اتاقم هميشه اين جور مواقع بسته بوده!يه جور تنهايي مطلق ...
اما الآن تو يه اتاق 6 نفره كه همه با هم دعوا دارن، خودخواهي بعضيا آدمو دلگير ميكنه و با رفتار هاي سردشون فقط ميخوان بگن ما ترم بالاييا به ترمكي ها رو نميديم!هر چند در طول هفته اين كارو كم انجام ميدن!ديگه هيچ وقت نشده تنها باشم.بشينم بگم بابا چه مرگته تو! از اتاقم كه مياي بيرون يه سري بچه ها رو ميبيني كه هميشه رو NERVE هستن و فكر ميكنن شوخياشون چقد با مزه س! چقد صلاحيت اينو دارن كه راجع به همه چيت نظر بدن و تو بايد در تمام مدت بكوشي زوركي بخندي و براي رفع سوء تفاهمات و نگرش هاي ايجاد شده با همه بجنگي.روزي صد دفعه به همه سلام كني و...
اين هفته خوب نبود اصلا خوب نبود مثه هفته هاي قبل! من فقط منتظر يه تلنگرم كه اين بغضه بتركه...هر چند ديشب كه با دوستان رفتيم سينما (فيلم كتاب قانون مجداا سينما فرهنگ)تو دو تا صحنه اش بالاخره بغضم تركيدو من متعجب بودم از ياران سرخوشي كه كمي آن طرف تر با ديدن صحنه هاي تاسف بار قاه قاه ميخنديدند و شايد هم ميخواستم خفه شان كنم!
مني كه به ترك ديوار هم براي خنديدن رحم نميكردم ديگر چيز خنده داري پيدا نميكنم مگر سوتي هاي سركلاس استاد!كه تند تند به جاي نت برداشتن نكات درس سوتي ها را با ذكر تاريخ و نام استاد سريعا داغ داغ يادداشت ميكنم.
ديروز بعد از امتحان بافت از گند زيادي كه زدم سريعا به سايت دانشكده رفتم و خودم رو با نوشتن بد بختيام خالي كردم اما مطلبم از صفحه مانيتور پريد انگار كه كام هم با من لج است حتي...
ديروز صبح گوشي مو با تمام محتوياتش گم كردم(!) انگار موب هم از دستم خسته است انقدر 4 آهنگ معروف و تلخ دوستداشتنيم را با هندزفري در گوشم نواختم. الان اون هندز فري تنها چيزيه كه برام مونده!
ديشب قرار بود با يكي از دوستانم در اقدامي نمادين بغضمان را بتركانيم اما جو سنگين بود و نشد! انگار جو هم با من دشمني دارد.
به مادرم گفتم مامان من جدي جدي بافتمو ميفتم.گفت:بله؟(خشن بخوانيد!) گفتم شايد بيفتم:گفت بله؟(كمي نرم تر از دفعه قبل اما باز هم خشن بخوانيد!)گفتم:فقط پاس ميكنم.گفت:فلان فلاني چي؟يكم ازش ياد بگير!گفتم مامان تو كنكورم اون از من بيشتر ميخوند نمره هاش بهتر ميشد حرصمو در مياورد با بعضي نگاه هاش، انگار نه انگار تو دوران شاگرد اوليم خودشم ميكشت نميتونس بهم برسه اما تو نتيجه باز من۴۰ تا بهتر شدم گوشش به اين حرفا بدهكار نبود و گفت من نميدونم خودت ببين داري چي كار ميكني و مثه هميشه با گفتن اين جمله دردمو بيشتر كرد...
امروز در سرويس انقدر دپ بودم كه همه فهميدند و سعي مي كردند زير زبانم را بكشند و با خاله زنك بازي هاي نابجايشان حالم را به هم ميزدند و من فقط گوش ميكردم و غمم بيشتر ميشد.
هفته قبل به عزيز ترين دوستم اس ام اس دادم و گفتم كه چقدر دلم گرفته و چقدر دلم براش تنگ شده به قول خودش" من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است" تا زنگيد ببينه چمه گفتم قطع كنه چون الآن تو مردم گريه ميكنم آبرو ريزي ميشه...
نميدونم خودم تلخم(تلخ شدم) يا بقيه...اما اينو خوب ميدونم كه دارم با زجر زندگي ميكنم!تظاهر به خوشحالي ميكنم!تو اتاقمون بهم ميگن سرخوش!شاد!حركات موزون! اما نميدونن تو دلم چي ميگذره... كلا هيچكي سعي نميكنه كمكم كنه همه به فكر خودشونن...
ميدونين الآن چند وقته از واقعيت هاي دور و برم بي اطلاعم!مني كه هميشه سعي ميكردم دست اول ترين چيزا رو بدونم...
چند وقته دست و پام به حدي عرق ميكنه كه وسايلم خيس ميشه ...
آخه من تازه كنكور دادم 4 بار براش مردم و زنده شدم(يه بار صبح كنكور-يه بار تصحيحش-يه بار رتبه ها-يه بارم نهايي)
يكي منو بدركه!يه دختر شهرستاني كه 2 شانس مهم رودر كنكور نداره (اولا دختره!و در مملكت ما دختر بودن فقط يعني بدبختي...يعني خروج از جركه انسانيت...يعني زور...يعني هر چقدرم كه خانوادت بگن نه اين چيزا چيه جامعه ت در عمل داره همه اينارو بهت ثابت ميكنه...و اين يعني 60-40دختر و پسر و حتي 70-30 كه با هيچ منطقي قابل توجيه نيس-دوما شهرستانيه و در ناحيه تهران نيس و اين يعني رتبه 300 كشور اينجا = 4 رقمي يك فرد تهراني-سمناني و... جالب اينه كه خودشونم محق ميدونن!)
امروز به يكي از وبلاگ هاي دوران طفولتيم سر زدم...ديدم چه شر بودم و خبر نداشتم!چه روحيه خوبي داشتم...چه مطلبام جذاب بوده(!)چقد بازديد و نظر داشتم....توضيحات وبلاگمم اين بود"زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست -هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود-صحنه پيوسته به جاست –خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد"......چرا من انقد تغييييييييير كردم.......خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من دلم ميخواد درس بخونم اما نميشه ...چرا دارم مثه شاگرد تنبلا رفتار ميكنم...چرا واقعا بافتو ميفتم؟؟؟چرا بعضي معياراي ديگران كه زماني از معياراي مهم خودمم بوده الآن انقد برام پيش پا افتاده شده...اصلا چي برام مهمه؟هدفهايي كه يه زماني فقط با ديدن ذهني اونا به خواب ميرفتم كجان؟چرا غربت زده شدم؟چرا اين همه تغيير و چرا چرا چرا ...آخه چرا....
*یه مدتیه دارم سعی میکنم جواب نظرارو در همون پست بدم امشب جواب نظرای پست قبل رو دادم با عرض معذرت که دیره حوصله نداشتم
بای تا های![]()
سورئال واقعي!
چندهفته پيش جاتون خالي پي تاخير خوردن را به تن ماليده در اقدامي نمادين دل را به دريا زده و با بچه ها رفتيم سينما فرهنگ فيلم ترديد رو ببينيم.من چون آخرين فيلمي كه از رادان ديدم 4 انگشتي بود واسه همين يه جورايي حس خوبي نسبت به ترديدم نداشتم.چون اصولا من نسبت به 3دسته از فيلم ها آلرژيك شده ام:1)فيلم معناگرايي كه ايراني جماعت بسازد ...![]()
2)تمامي فيلم هاي بهرام بيضايي(با وجود احترامي خاص كه براشون قائلم)
3)فيلم هايي كه بخشي از موضوعشان عنصري به نام فيلمنامه است كه نمونه هاي ايرانيشم كم نيست مثه همين 4 انگشتي- وقتي همه خوابيم-.حتي سريالي چون پنجمين خورشيد!
البته بي انصافي نباشه حضور رادان تو وفيلم سنتوري مهرجويي خيلي هم چشمگير،زيبا و از معدود كارهايي بود كه ميشد تشخيص بدي مثه خييييييييلي ها( دهنمو وا نكنين) واسه تيپش بازيگر نشده .
خلاصه تصميم كبري مو گرفتم و رفتم بدون هيچ پيش زمينه اي فيلم رو ببينم.(با همون حس بدم!)تو راهم كه فهميدم موضوعش يه جورايي هملت نوينه اين حال بديم ديگه تكميل شد چون نه خونده بودم كتابشو نه فيلمشو كه ميگن 3 ساعته اس ديدم.
لازم به ذكره كه از وقتي اومدم تهرانم يه جورايي خانه به دوشم چون زندگيم دو جا شده يكي خوابگاه و ئيگري خونه برادرم.يعني وسايلم كلا هميشه دستمه! ولي مجله هلمو دلم نميومد بيارم خوابگاه سر همينم تنبيه شدم و كلي مطلب كه ميتونستم از تو فيلم نگار و چلچراغ(آآآآآآآآآآه)
و الخ بخونم رو از دست دادم.اينترنت خوابگاهم نيست نميشه مطلبو تو كام سيو كرد كه اصلا حال نميده...
خلاصه رفتيم سينما و 5 رديف به زور پر شد ...هي فيلم ديديم هي تموم نشد هي اس ام اس بازي كرديم هي فيلم تموم نشد هي چيبس خورديم هي تموم نشد!دوستم گفت بريم لااقل خوابگاه تاخير نخوريم گفتم e حيف نيست تا اينجاشو تحمل كرديم بذار لااقل آخرشو ببينيم چي ميشه...جالب اينه كه تازه آخرش ريتم فيلم يكم تند شد و ما فكر كرديم داريم فيلم ميبينيم.
خلاصه به پشت سريم گفتم چطوره؟ گفت عاللللللللللي چون هملتو تازه يه ماه پيش خوندم خيلي فاز داد!
به بغل دستيم گفتم ميخواي آهنگ دلنوازانو بذارم ملت حال كنن؟(كافر همه را به كيش خود پندارد!)
تموم كه شد به همراه همون دوستم كه مشتركا از فيلم خسته شده بوديم داشتيم خاله زنك بازي در مي آورديم كه آخه چقدر چرند بود! چقدر فلان...يه دفعه زنگ صداي 2 جنتلمن گوشمان را نواخت!(از اون قيافه هاي حق به جانب...!)اگه گفتين بهم چي مي گفتن؟!عين ديالوگشون:واقعا جالب بود يك سورئال واقعي بود!!
اونجا بود كه به يك نتيجه گيري اخلاقي مهم رسيدم :همونطور كه بايد براي رفتن سر كلاس آناتومي پيش خواني كرد براي ديدن فيلم هم بايد نقد خواند!البته من قبلا علمشو داشتم ولي تجربه يخ!! عالم بي عملم كه ميدانيد به چه ماند!
البته يه فايده هم داشت معني سورئال رو فهميدم!
ولي راجع به اون دو تا آقاي جنتلمن!يه عبارتي ميخوام بنويسم سرشار از بغض و حسادت!!پس لطفا جديش نگيريد واسه دل خودمه!
اونا ازاين تيپ مثلا هنرمندايي هستن كه هر چي عوام(اينجا دقيقا يعني خود من!) ميپسندن رو نميپسندو بالعكس
با اين تفاوت با هنرمند كه اميدوارم بپذيرن دوستدار هنر با خود هنرمند فرق داره هرچند از خود هنرمند بيشتر لذت ميبره. به قول خليل جوادي :هميشه در حال نظاره بودن شما بگو اينا چي كاره بودن؟
يك بار ديگه كم آوردنمو رسما اعلام ميكنم وخواهشمندم اين عبارت پايينو كه فقط در راستاي دلداري و توجيه خودم نوشتم به خاطر دل من به نقد نگيريد!![]()
دیگه امتحان بافت دارم باید برم تا این یکی رو هم مثل قبلیا...![]()
لازم به ذکره هر کی پرسید فیلمش چه طور بود سریعا میگفتم:نمیدونی چقد قشنگ بود!یک سورئال واقعی بود!
گروه آهنين(الكساندر دوماي پدر)
*اين مطلب تيكه هايي از كتاب گروه آهنينه كه من تابستون در حال خوندنش بودم ولي اواسط كتاب اومدم تهران واسه دانشگاه و بعدشم انقدر درگير شدم كه بي خيالش شدم.كتاب چشمهايش بزرگ علوي و زنگ ها براي كه به صدا در مي آيند همينگوي رو اما كامل خونده بودم.جالب اينه كه فكر كردم چشمهايشو براتون گذاشتم در حالي كه فقط اونو در كامپيوتر شخصيم تايپ كردم! و كتاب همينگوي هم چون زياد بود و منم الآن دارم از خوابگاه آپ ميكنم ترحيحا اينو گذاشتم كتاب خيلي قشنگيه پيشنهاد ميكنم بخونيدش.*
"من از حرف شما رنجشي حاصل نميكنم زيرا پرنسيپ و روش سياسي و مسلكي من طوري است كه از اين حرفها رنجش حاصل نمينمايم"ص 12
"دوستي يك مرد بزرگ يكي از مواهب خداوند است كه به فردي اعطاء ميشود "ص 20
"ايتاليايي ها، ضرب المثلي دارند كه مي گويند:تمام فرانسويها دزد نيستند ولي قسمت مهمي از آنها دزد مي باشند."ص21
"اگر از كشتن او نيز صرف نظر نمايي بهتر است زيرا جواني شجاع و با پرنسيپ مي باشد و من شجاعت و پرنسيپ را در هر كس دوست مي دارم."ص22
"افسوس كه من هر چه در جستجوي مرگ بر ميايم ،مرگ از من فرار ميكند."ص23
"اين مرتبه نظر او قرين به تحسين بود زيرا تصور نمينمود كه جواني مثل (رولان)، با علم و ادب سر و كار داشته باشد و ادباء و شعراي بزرگ اروپا را بشناسد".ص 34
"شكسپير شاعر و نويسنده معروف ما درباره يكي از قهرمانان درام خود از زبان وي چنين مي گويد :خطر و من ، دو شير هستيم كه هر دو در يك روز به وجود امده ايم ولي من چون ساعتي زودتر به دنيا آمده ام از او بزرگتر ميباشم"
"هر گاه سلحشوران ما ، در ازاي وفاداري خويش تنخواه دريافت نمايند ، تاريخ انگونه كه بايد نام انها را با تكريم ذكر نخواهد كرد."ص 49
"وقتي كه يك اصل و پرنسيپ باقي بود در پيرامون ان، ديگران مي آيند و آنرا تقويت ميكنند چون هر انساني اگر ايمان و پشتكار داشته باشد ميتواند كه جاي انسان ديگر را بگيردو با اينكه من سرداران گذشته خودمان را مرداني بزرگ مي دانم آنها را موجودات مافوق بشري بشمار نمي آورم و در ديگران اين استعداد هست كه جانشين انان شوند."ص63
"هر انقلاب جوان ها را جلو ميندازد و بچه ها در دوره هاي انقلابي زود از لحاظ سياسي رشد مي كنند."ص71
"اگر در اين دوره، انسان پسر لياقت و شخصيت خود باشد بهتر از اين است تا او را پسر شاه بدانند."ص 73
"آنهايي كه مي گويند جهانگردي خوب است ، متوجه نيستند كه سياحت و مسافرت وقتي خوب ميباشد كه كار هميشگي انسان، محسوب نشود ولي وقتي انسان خود را مجبور ديد كه همواره از اين كشور به آن كشور برود،وپيوسته در راه باشد ، و سرزميني پيدا نكند كه د رانجا ريشه بگيرد، و قلبي نباشد كه در انتظار بازگشت انسان بطپد،جهانگردي ومسافرت لذت ندارد."ص 94
"كسانيكه مرتكب قتل ميشوند بيشتر از طبقات پست جامعه هستند و نجباء و آنهاييكه خود را شريف تر از طبقات ديگر مي دانند هر گاه بخواهند اقدامي بكنند بيشتر ظرافت به خرج مي دهند."ص 96
"با اينكه آجودان ناپلئون بناپارت جواني دلير به شمار مي آمد، باز احساس مي نمود كه مي لرزد.اين ارتعاش از مرگ ناشي نميشد زيرا رولان از مرگ نميترسيد، بلكه از اين مي ترسيد كه نمي دانست مرگ، به چه صورت خود را به او نشان خواهد داد."ص 118
"همواره بين رانندگان وسائط نقليه و مهمانخانه چي ها قرار دادي وجود دارد كه رانندگان تعجيل كنند تا اين كه مسافرين قرصت نداشته باشند به كميت و كيفيت غذاي خود بپردازندو هر چه مهمانخانه چي جلوي آنها گذاشت بخورند و از جا برخيزند."ص134
"خانم فرزند شما طفلي شجاع است اما معتقد به خرافات مي باشد."ص 142
"من فقط يك روستائي مي باشم كه به اتفاق روستائيان ديگر ، براي دو چيز كه در اين دنيا مقدس ترين و مسلم ترين اصول است پيكار مي كنم و يكي از اين دو اصل عبارت است از ديانت و ديگري وطن."
و بالاخره سلام دانشگاه...
*(لازم به ذکره که من نوشتن این مطلب رو ازروز بعد از اعلام نتایج شروع کردم اما چون درگیر کارهای ثبت نام شدم دیگه واقعا حوصله هیچ کاری رو نداشتم.باعرض پوزش به علت دیر آپدیت کردن وبلاگ.)
از دیروز صبح دیگه دل تو دلم نبود چند بار اخبار سایت سنجشو چک کردم با دوستم صحبت کردم ببینم خبری شده یا نه.شب هم که دوباره از ساعت 8 شروع کردم به چک کردن سایت اما خوب خبری نبود دیگه کاریشم نمیشد کرد.اخبار ساعت 9 شبکه یک یه دفعه آقای پورعباس و دیدم خلاصه رفتم خودمو با یه سری کارایی مشغول کردم تا دوستم زنگ زد و خبر خوش قبولی در رشته دلخواهشو داد و جالب اینه که موقع اعلام رتبه ها هم خودش اولین کسی بود که گفت بدوبرو ببین نتیجه ها اومد...خلاصه تا سایتو وا کنم دوست بعدیمم زنگ زدو گفت یه رشته بالاتر از انتخاب مجازی قبول شد و من کلی ذوق کردم و همه دور از جان شما باشه خر کیف شدیم.بعدشم یکی از دوستان که در کنکور گل کاشته بود زنگ زد و خوشبختانه اون هم همون چیزی شد که میخواست(دندونپزشک میشه!). حالا نوبت من بود که بگیرم.. همون چیزی که انتظار داشتم و البته دعا کردم قبول شدم.ایشالله به امید خدا پزشک میشم!خلاصه شب خییییییییییلی خوبی بود تقریبادوستان همه از رشته هایی که قبول شدن راضی بودن و اظهار خوشحالی می کردن من و صمیمی ترین دوستمم که اتفاقا اونم دندونپزشکی قبول شده یه ساعتی تلفنی حرف زدیم و داد هر دو خونواده رو در آوردیم!! ولی ما ول کن نبودیم.تا اینکه موبایلش زنگید و بی خیال شدیم!خدارو شکر که امسال مثل پارسال نبود چون واقعا حق بچه های پارسال ضایع شده بود با رتبه های دورقمی پزشکی بابل قبول شدن.خیر سر بومی گزینی.حالا این آمار 62 به 38 قبولی دختر به پسر با وجودیکه آقا پسرا البته بیشتر در تجربی سهمیه شون 60 به 40 هستش برام جالب بود...میخواستم بعد از اعلام نتایج یه جمع بندی کلی از تحقیقاتی!!که در زمینه انتخاب رشته انجام دادم رو بذارم که الآن میخوام همین کار رو بکنم!
شب بعد از اعلام نتیجه ، مکالمه من و دبیر زیست گلم!(البته من فقط وسطشو که مربوط به بحثه میذارم.)!!!
-دبیر به نظر شما دارو بهتره یا پزشکی؟
-نمیدونم والله!خانوم میخوای زندگی کنی برو دارو سازی.اگه پزشکی بری باید با علم قرارداد ببندی.داروسازی بری میتونی یک ماه مسافرتتم بری ولی داروخانه ت سر پاست.اما پزشک باید حتما در مطبش باشه.
- پس یعنی دارو به نظر شما خوبه؟! مردم چی میگن؟؟میگن داروسازه دککککککککککتر که نیست!تازه یه جا
خوندم مردم فکر میکنن لیسانسه!
-نه خانوم این حرفا چیه معلومه که رشته خوبیه(دوباره تاکید میکند): میخوای زندگی کنی برو داروسازی!
برو با 5 تا پزشک متخصص خانوم و 5 تا داروساز خانوم صحبت کن اگه از 5 تا 3 تاش گفت دارو شک نکن برو دارو.*
-چه کاریه من از پسر خاله های مامانم که دکترن میپرسم!
-نه میگم از خانوما بپرس چون مشکلات اونارو باید تحمل کنی.
-آهااااااااااااااااباشه چشم.
* مگه من مغز خر خوردم برم پیش 5 تا متخصص وکلی پول ویزیت بدم!
مکالمه من و پسر خاله مامانم که داره تخصص قلبشو میگیره
اول رتبه مو بهش میگم بعدش هم سوالمو میپرسم دارو یا پزشکی؟
دکتر: ببین بذار از همون اول یه چیزی بهت بگم یه سری حرفا از همون اول همش شعاره مثل خدمت به مردم و من پول برام مهم نیست و ...اگه عشق ابن سینا شدن داری و این حرفا بیا پزشکی ولی اینم بهت بگم که دوستم پزشک عمومیه خانمش داروساز حقوق خانمش بیشتره هم از یک شرکت حقوق میگیره هم داروخانه شو داره خونه زندگی و ماشینم خانمه خریده...(این قضیه رو من در مورد یه خواهر و برادر هم شنیدم!)
خلاصه این حرفا باعث شد که من خیال کنم انتخاب احسن داروسازی است!
روزی پس از اعلام نتایج من و دوستم در حال برگشت از باشگاه میریم به داروخانه دکتر...! که نمیدونیم خانومن یا آقا
دوستم خطاب به فروشنده: سلام میخواستیم با آقای دکتر صحبت کنیم!
(فروشنده چپ چپ نگاهمان میکند!)شستم تیر گرفت!من خطاب به فروشنده: یا خانوم دکتر!فروشنده خیالش راحت میشود و خانوم دکتر را صدا می کند.
خانوم دکتر خیلی عصبانی به من و دوستم زل می زند و ما مثل بید از این نگاه می لرزیم...
بهشون میگم:می بخشید میخواستیم کمی در مورد رشته داروسازی اطلاعات کسب کنیم.
خانوم دکتر: که چی؟!
من (با ترس ولی خود را اندکی از تک و تا نمیندازم!):راجع به انتخاب رشته
خانوم دکتر: برید جلوی بیمارستان ولیعصر داروخانه دکتر...تخصص( نمیدونم چی چی )!داره...
من و دوستم:مرسی خداحافظ...
مکالمه منو 3 تن از دوستانم با یک خانم داروساز
مکالمه من و دوستم:
دوست گلم:دختر خاله من که زده پزشکی الآن خیییییییلی پشیمونه دور از جون شما عین خر تو گل گیر کرده!
من:اااااااااااااا پس من نرم ها؟
دوستم:ولی یه فامیل دیگمون که الآن داره طرحشو میگذرونه خیییییییییلی راضیه!
من:پس برم دیگه ها؟!!
دوستم:حقوقشون کمه!
من:پس برم دارو دیگه ها؟!!
دوستم:اون حقوق دانشجویی دارو که میگن خیلی دور از ذهنه بعید میدونم راست باشه!
من با اصرار و ابرام:راسته من از خیلی ها شنیدم..
دوستم:چه طوری میخوای هم کار کنی و هم درس بخونی؟ اونم دارو سختترین رشته دانشگاهی کشور!
...
ملاقات حضوری من و یکی از دوستام با یکی از ورودی های پارسال فرزانگان به داروسازی دانشگاه تهران
ساعت 10 صبح قرار گذاشتیم ولی خوب خانوم دکتر(!)یکم بد قولی کرد.وقتی اومد با هم رفتیم ماه شب و حدود 2 ساعتی حرف زدیم...
دوستمون از رشته دارو سازی اینطور گفت:
دارو سازی 4 راه علمه! دارو رشته ایه که هر چی بخوای توش هست پول بخوای.علم بخوای و...ولی پزشکی فقط علمه!اصلا دارو کارخونه پول سازیه!
من:پس علاقه آدم چی میشه؟
دوستم: نمیدونم ولی انتخاب درستم مهمه.آدم باید از همون اول درست انتخاب کنه.شما تاحالا رفتین داروخانه بگین دکتر یه دارویی رو براتون بسازه؟
من:آره.
دوستم:پس ببین چقدر حیطه ش وسیعه.بعد کلی از تخصص های دارو برامون صحبت کرد و گفت احتمالا خودش داروسازی صنعتی رو انتخاب میکنه.گفت که شیمی دارویی بالاترین تخصص داروئه و در اون قسمت داروسازها فرمول های جدید کشف میکنن.نام چند تا از افراد معروف اون حیطه رو هم گفت.بعد هم اسم یکی از افرادی رو گفت که در همون آزمایشات و کشف فرمول های تازه جان به جان آفرین تسلیم کرد!
مدام اس ام اس هایی که از سال بالایی ها دریافت کرده بود واسه اینکه به ما اطلاعات غلط نده تا بما با خیال راحت این رشته رو انتخابی کنیم رو برامون میخوند.
من گفتم که اگه داروسازی بخونم نهایتا میخوام که بیوتکنولوژی بخونم ولی گفت بیای پشیمون میشی!
بعد چند تا مثال از بچه هایی که سال های قبل پزشکی رو انتخاب کردن و الآن پشیمونن برامون زد. در مورد حقوق واسه 140 واحدهایی که دارو خوندن حرف زد و البته این قسمت خیلی شیرین بود!
خلاصه وقتی اون روز رفتم خونه من گفتم فقط داروسازی و دیگه تصمیمم عوض نمیشه الکی من و داداشم رفتیم پای کامپیوتر که مثلا انتخاب رشته نهایی رو انجام دادیم و من هم انتخاب اولم داروسازی تهرانه!تا مامانم دیگه بهم نگه پزشکی بزن.
بعداز ظهز همون روز ملاقات حضوری من با یکی از اقوام سببی!!(داره phd فیزیولوژی در دانشگاه تهران میگیره)
من:به نظر شما داروسازی بهتره یا پزشکی؟
فامیل گلم:!البته پزشکی!(البته اینجا ذکر یک پرانتز بسی لازم است چون فرد مذکور بسیار به درس خواندن به شکلی طاقت فرسا علاقه مند میباشد)
من:ااااااااااااااااولی من از هر کسی پرسیدم گفت داروسازی
خلاصه در همین جمع سریعا مکالماتی با 2 متخصص چشم برقرار کرد و خودم هم از طریق همون کسی که سبب شد ما با فرد مذکور اولیه!فامیل شویم با یک دانشجوی اتفاقا بالای 140 واحدی داروسازی در دانشگاه آزاد(علوم داروئی)تهران صحبت نمودم!
اون دو دکتر چشم که تا گفتیم بین دارو و پزشکی شک داریم سریعا گفتن شششششششششک نکن پزززززززشکی!!!!!!!!!!!
حتی اون دانشجوی دارو سازی هم گفت:شما که رتبتون خوبه میتونی تخصص هم راحت قبول شی پس برو همون پزشکی من چون خیییییلی بدم میومد اومدم دارو!
همین مقدار کافی بود تا مادرم که از اولشم دلش میخواس من پزشکی بزنم (به خاطر علایق وافر اولیه در خودم!که به درست کردن انواع و اقسام وسایل پزشکی در کاردستی های بچگی میپرداختم)پاشو بکنه تو یه کفش!!!
مکالمه منو 3 تن از دوستانم با یک خانم داروساز
نظر خانوم دکتر:بچه پولدار باشین برین این رشته خیلی بهتره،چون باید در نوبت داروخانه حسابی موند.درکل داروسازی زودبازده تر از پزشکیه.
مکالمه ما با یک دندانپزشک آقا(دندانپزشک خانوادگی ما)
من به اتفاق 3 تن از دوستان(بازم باشگاه رو پیچوندیم!)اومدیم نظرتونو راجع به سه رشته دارو-دندان-پزشکی جویا شیم.به نظر شما کدوم بهتره؟
آقای دندونپزشک:پزشکی دیگه تابلوئه!!
ما:اااااااااااااآخه چرا همه پزشکا حتی متخصصاشم میگن دندون که....
-نه بابا...پزشک شین حداقل مریض میاد تو مطبتون من با اینکه باتجربه ام گاهی 4 تا مریضم ندارم تازه کمتر کسی پیش دندونپزشک خانوم میاد.
-باشه بالاخره پولتونو از همون 4 تا در می آرین دیگه!
-نه باباااااااا
مکالمه من با آقای داروسازی که با رتبه 87 کنکور این رشته رو انتخاب کرد و الآن در تهران صاحب خیلی چیزا شده!
نظر آقای دکتر:در دارو سازی وقتی درسو خوندی دیگه تمومه میری وارد کار میشی و یه حساب سر انگشتی هم از وضع بازارش داد
مکالمه نهایی من برای انتخاب رشته باز هم با پسر خاله مامانم:
من:دیگه مطمئنم حتما میرم دارو.
دکتر:ا انتخابتو کردی؟ نمیدونم منم اون موقع میتونستم دارو بزنم اما خوب روحیه م اینجوری بود دیگه! اگه با روحیه ت میخونه برو.
خلاصه حرفای دکتر بار دیگر در من شک و تردید ایجاد کرد
من با خییییییییلیا حرف زدم همینقدشو که نوشتم کلی جا گرفت اما واقعا نمیتونستم همه شو بنویسم.
در نهایت با همه تفاسیر من باز هم رشته مورد علاقه ام را برای ادامه تحصیل انتخاب کردم تا بعدا از نظر وجدانی به خود و خانواده ام بدهکار نباشم.خستگی ها و سختی های راه هم به جان می خرم.
البته یه کوچولو بگم که باز داروی تهرانو نتونستم پایین تر از بابل بزنم!دلم نمیومد.در هر صورت درانتخاب چهارم پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران قبول شدم.واسه یه دوست گل که هم دانشگاهی شدیم و نظر دادن و رتبه مو پرسیدن رتبه کلم ۱۲۸ منطقه2شده اما زیرگروهم 171 بود.(!!!زمین زدم!!!)
اینم بخشی از فرم انتخاب رشته من!(با تقلید از هزار!!!)
|
| ||
|
ترتيب اولويت |
کد رشته محل |
رشته || دانشگاه || دوره و توضيحات |
|
1 |
1580 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي تهران || (روزانه) |
|
2 |
1727 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي شهيدبهشتي -تهران || (روزانه) |
|
3 |
1728 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي شهيدبهشتي -تهران || (روزانه) |
|
4 |
1482 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي ايران || (روزانه) |
|
5 |
1483 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي ايران || (روزانه) |
|
6 |
1582 |
داروسازي || دانشگاه علوم پزشكي تهران || (روزانه) |
|
7 |
1733 |
دندانپزشكي || دانشگاه علوم پزشكي شهيدبهشتي -تهران || (روزانه) |
|
8 |
1732 |
دندانپزشكي || دانشگاه علوم پزشكي شهيدبهشتي -تهران || (روزانه) |
|
9 |
1584 |
دندانپزشكي || دانشگاه علوم پزشكي تهران || (روزانه) |
|
10 |
1730 |
داروسازي || دانشگاه علوم پزشكي شهيدبهشتي -تهران || (روزانه) |
|
11 |
1510 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي بابل || (روزانه) |
|
12 |
1511 |
دندانپزشكي || دانشگاه علوم پزشكي بابل || (روزانه) |
|
13 |
1910 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي مشهد || (روزانه) |
|
14 |
1909 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي مشهد || (روزانه) |
|
15 |
1461 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي اصفهان || (روزانه) |
|
16 |
1759 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي شيراز || (روزانه) |
|
17 |
1760 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي شيراز || (روزانه) |
|
18 |
1561 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي تبريز || (روزانه) |
|
19 |
1898 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي مازندران -ساري || (روزانه) |
|
20 |
1873 |
پزشكي || دانشگاه علوم پزشكي گيلان -رشت || (روزانه) |
نتیجه نهایی:هر 3 رشته عالین.
فقط اگه خواستین نظرات دوستان عزیزی که لطف کردن و تشریف آوردن و من رو در انتخاب یاری دادن رو هم بخونین لطفا نظرات پست"آه دانشگاه آخه انقد سختی" رو بخونین.
با تشکر از یاری همه دوستان.
الآن که این مطلب نهایی رو میذارم رو وب حدود یه ماه از اعلام نتايج!گذشته ببینین من دیگه چقد کار داشتم شرمنده این 2 – 3 روزی که برگشتم گفتم همین مطلبو بذارم.!ایشالله به زودی در مورد دانشگاه می آپم
نتایج نهاییمم که اومد با شهید بهشتی 10 تا فاصله داشتم .من رتبه کشوریم 284 بوده حالا اونایی که رتبه منطقه شون بین 300-400(یعنی کشوری بالای 800) بوده البته دخترا پسرا که ماشالله... به خاطر سهمیه بومی تهران و اطرافش مثلا با شهیدبهشتی 2-3 تا فاصله داشتن از تمامی نمایندگان و مسئولان محترمی که اینقدربه شهرستانیها لطف می کنند تشکر لازم را دارم.
ماجرای5 فیلم تقریبا روز سینمای شهرستان ها در یک DVD به قيمت 2000 تومان !
داستان باشگاه رفتن خودم و دوستمو اینجا تعریف نکنم بهتره چون یه قضیه مفصله که بعد براتون می نویسمش.اما یه روز بعد از همون باشگاهی که می رفتیم با دوستم داشتیم بر می گشتیم.کلا ما همیشه تو راه که می اومدیم ویترین مغازه ها رو نگاه می کردیم.(البته بیشتر مانتو فروشی!)دو سه دیقه ای هم دم دکه ی مجله فروشی وایمیستادیم بعضی وقتا کلا بی خیال باشگاه میشدیم و راهمونو کج می کردیم می رفتیم انواع و اقسام مغازه ها رو سر میزدیم و خلاصه خیابون متر میکردیم!eee نمیدونم چرا انقدر فعل گذشته به کار میبرم!خوبه کار هر روزمونه! ok از این به بعد درستش می کنم.هیچ چی داشتم می گفتم با 2تا از دوستام خیلی از این کارا می کنیم.فکر کن بعد از این همه درس خوندن(بازم میگم این حرفای منو زیاد جدی نگیر!)این چیزا واسمون آرزو شده...یه روز در حین همین کارای روزمره و پیش پا افتاده و ایضا در همون مسیر اصلی مون کنار همون مجله فروشی یه CD فروش بساط پهن کرده بود من کلا وسایل دست فروشا رو نگاه نمیکنم اما بساط CD همیشه توجهمو جلب میکنه اون روزم نتونستم طاقت بیارم البته درست ترش اینه که من اصلا اون روز از اول توجهم بهش جلب نشده بود دوستم گفت:eee درباره الی!...دست فروشه هم که انگار منتظر همین بود سریع با یه لحن پیروزمندانه ای گفت:بععععله...(البته یه پرانتز اینجا نیازه که بگم قائمشهر 2 تا سینما داشت که هر 2 رو به رحمت ایزدی پیوندوندن !البته یکیش تا همین 5،6 سال پیش!!سر پا بود که ااونم خدارو شکر درشو تخته کردن خیال همه رو هم راحت کردن که یعنی دونه دونه خانه های فساد و فتنه شهرمون رو دارن فرت میکنن!درباره خانه فسادم حتما بعدا یه مطلب مینوسم همچین حال کنین!چند سال قبلم که دکترتون تشریف آوردن جوونا خوب خواستن سینماها دوباره باز شن یا دستور ساخت سینما داده شه که دکتر جون گفتن یه نماشو ما میسازیم ،29 تاشو شما.ولی ما خوب براتون ورزشگاه میسازیم یکی واسه آقا پسرای غیور،یکی هم واسه دختر خانومای مومن!که کلا یعنی فرت.البته الآن دارن یه مجتمع تجاری*میسازن که قراره توش 2 تا سینما و ایضا شهر بازی درست و حسابی ساخته شه که فکر میکنم نتیجه یا ندیده ی من بتونن بچه هاشونو ببرن توش بازی کنن.بچه های شهر ما هم دلشون به سینماهای ساری و بابل خوشه که اونم دری به تخته ای بخوره سالی یه بار دسته جمعی پاشن برن، اونوقت هی میگن چرا شما همتون دلتون میخواد تهران قبول شین؟شمال به این خوبی.خوب مشکلاتمونو نمیدونین خوب.)بی خیال...کجا بودیم فروشنده گفت بعله...بعد گفتش که درباره الی،سوپر استار و ساپورت و ...که سوپر استارو ساپورت هم ممنوع شدن ما هم گفتیم نه سانسور داره ولش کن همون میریم سینما میبینیم درباره الی حیفه آدم اینطوری ببینه.بعد طرف گفت اتفاقا سانسور نداره و فلان و این حرفا فیلمی 400 درمیومد ما هم که میخواستیم 2 تایی بخریم میشد فیلمی200!بعد یه DVD بهمون داد که توش 5 تا فیلم بود 2000تومن ماهم نفری 1000 دادیم.انقدر ناراحت بودیم،وجدان درد گرفتیم چهره ی حمید فرخ نژاد یادم میومد می گفت فیلم قاچاق نخرین و خانواده ای رو از نگرانی نجات بدین...!(فقط همین یادم میومد چون کلیشه ای نگفته بود)بعدشم هی می گفتیم حالا همین یه بار اشکال نداره ما بخریم به جایی بر نمیخوره.دوستم پرسید اگه خراب بود چی ؟طرف گفت :من همینجائه بساطم.DVD رو دوستم برد گذاشت.رسیدم خونه زنگید گفت نمیخونه.گفتم تو کامپیوتر حتما میخونه چون DVDROM نداشت قرار شد DVD رو بده به من ببینم و براش رایت کنم.چند روز بعد با یکی دیگه از دوستام رفتیم بیرون گفت که برادرش یه DVD خریده توش 5 تا فیلم درباره الی والخ DVD خام بوده!می گفت خوب شد CDخام نبود باز DVD یه چیزی!یه دفعه گفتم ای دل غافل خام بوده؟!و گفت که این بلا سر پسر خاله شم اومده و طرفم همیشه جاشو تغییر میده...فقط اگه گیرش بیارم معلوم نیست چند تا از این 2000 تومن ها انداخته بالا.دوستان اگه چنین فردی رو دیدین حواستون جمع به ما هم خبربدین شاید گیرش آوردیم!یاد یه دیالوگ خیلی خز در سریال رستگاران افتادم که کیانوش به شایسته می گفت:تو مملکت ما بی قانونی جایی نداره دایی!!پیداش کنیم طرفو بدیمش دست قانون!آقا بی خیال دیگه CD& DVD قاچاق نخرین.اینه آخر و عاقبتش.خدا هم بدجوری تنبیه میکنه ها!OK من دیگه نمی خرم خدا جون.
*مطلب اولیه من تا همینجا بود.بعد بردمش واسه مامانم خوندمش،گفتش اون مجتمع تجاری هه که قرار بوده توش سینما بسازن درش تخته شده پس بچه ی ندیده من که هیچ!ندیده ندیده ندیده منم...
کلبه عمو تم
داستان محنت آلود بردگان سیاه
چقدر نویسنده این کتاب تواناست. با اینکه خودم بعضی جاها از سبک این نویسنده خوشم نیومد ولی واقعا از خوندن کتاب خسته نشدم. کتابی که من دارم از نمایشگاه پارسال مدرسمون خریدم.قیمتش 3000 تومن بود ولی الآن خوب تورم(تورمو که یادته!) مطمئنا قیمتشو تغییر داده.704 صفحه ست.مال انتشارات امیرکبیر هستش.ترجمه:منیر جزئی(مهران)، خیلی ترجمه روان و خوبی بود.بعد از مدت ها یه کتاب خوب خوندم.نویسنده اثرم که معرف حضورتون هست خانوم هریت بیچر استو.سعی کنید حتما بخونیدش.بعلاوه اینکه من عباراتی که از نظر خودم جالب بود رو براتون جدا کردم و نوشتم.
"در این جهان موجودات برگزیده ای یافت میشوند که از غم و اندوهشان برای دیگران شادی فوران میکند. امید های دنیوی شان که به هزار آه و اشک به گور سپرده شدند، تبدیل به دانه هایی می شوند که از آنها گلهای شفابخش و مرهمهای تسلاده برای اندوه و تیره بختی دیگران به وجود می آید."ص151
"سن کلار با لحنی که به شنیدن آن گوش این هر دو زن مذهبی تیز شد ،گفت:
"مذهب! از مذهبی صحبت می کنی که در کلیسا به شما تعلیم می دهند! در آنجا اعتقادات مذهبی خم میشود، تا میشود، نرم میشود، بالا میرود، پایین می آید تا بتواند از هوسهای یک طبقه مغرور و خودخواه اجتماع دنباله روی کند! این است مذهب شما! و این مذهب از وجدان شیطانی و کور من به مراتب نادرست تر و نابیناتر و بیخردتر است!"ص294
"عدالت خداوندی از راه خشم و غضب انسان ها به مرحله عمل در نمی آید . برعکس عدالت خداوندی زمانی نصیب ما میشود که بهتر بتوانیم غریزه هایمان را مطیع و رام سازیم. پس از خدا بخواهیم که در اصل با چنین آزمایشها رو به رو نشویم."ص304
"بدی روی قلب اوا مانند شبنم روی گل است. بر آن مینشیند بدون اینکه در آن نفوذ کند"ص389
بعضی از زیباییها در عین حال چنان کامل و عالی و چنان سست و فانی به نظر میرسند که انسان تحمل دیدار آنها را ندارد."ص434
"بله ،پدر اینها هستند که مرا آزار میدهند! چطور میخواهی سعادتمند زندگی کنم؟ نه دردی داشته باشم و نه رنجی! و حتی یک داستان غم انگیز را نشنوم! در حالی که همه دور و برم مردم بیچاره ای هستند که در سرتا سر زندگی جز درد و رنج چیزی ندارند. این به نظر من خودخواهی است! باید که من با این درد ها آشنا شوم. باید شریک و همدرد این ستمکشان شوم.ببین پدر این چیزها در قلب من اثر میکند و تا اعماق آن را میسوزاند . اینها ما را به فکر وا میدارند!پاپا راستی وسیله ای نیست که بتوان به همه بردگان آزادی را باز داد؟"ص436
"سن کلار پاسخ داد:" این نخستین بار نیست که یک کودک خردسال به یک شاگرد مدرسه سالخورده درس می دهد."ص446
"نه هرگز نباید گریست.
بر مرگ گلی که چیده شده است
با داس مرگ، در بامداد زندگی"ص447
"دریای آرام عمیق است"ص473
"هرگز در این دنیا،نگویید هرگز."
"اوه! واقعیتهای زندگی هر روزی، با سر سختی و سردی و بیرحمی و جابری ، احساسات قلبی ما را زیرپا میگذارند! باید خورد و آشامید و خوابید و حتی باید از خواب بیدار شد! باید خرید و فروخت و سوال کرد و پاسخ داد! و خلاصه باید سایه را دنبال کرد در حالی که حقیقت از دست رفته است. عادت ماشینی و بی شوق و شور زندگی پس از ازدست رفتن خود زندگی باز همچنان پایدار میماند!"ص479
"هر روحی که تاثر پذیر باشد، استعداد خوب شدن را دارد."ص484
"برای اینکه ما در عین زندگی در آستانه مرگ هستیم."ص487
"البته کار خیر نکردن بدی کردن است."ص490
"حالا از آن من است. این تنها زمانی است که یقین دارم هرچه بخواهم میتوانم طی آن انجام دهم!"ص491
"افسوس!تماشای شهادت و فداکاری دیگران خیلی کار آسانی است!"ص491
"امروز بیش از هر وقت دیگر شجاع هستم. زیرا حالا همه شوق زندگی را از دست داده ام و کسی که چیزی ندارد به آسانی به استقبال خطر میرود"ص491●●●این جمله منو یاد یکی از معلمای عزیزم میندازه آقای صادقی معلم زبان ما همیشه این جمله رو میگفت و معتقد بود چون جوونا دلبستگی ها شون به زندگی کمتره (ثروت-همسر-فرزند...)حرفهاشونو آزادانه تر میزنن و سرشونو به باد میدن!...امیدوارم هرجا که هست سلامت باشه.
"در آستانه ابدیت دست سیاه و سفید یکدیگر را یکسان میفشردند"ص497
"خانواده های محترم همین که تو را ساده و سنگین میبینند بیشتر خریدارت خواهند شد تا اینکه در نظرشان خوشگل و زیبا جلوه کنی."ص518
"طبیعت پلید و روحیه نامساعد فاسد، ساده ترین و انسانی ترین عوالم را به صورت اشباح وحشتبار و نفرت انگیز در می آورد."ص585
"اما چه بسا که شب تار، به هنگام سکوت و خاموشی با شکوه و ابهت ، ارواح شیاطین را به گفت و گو با خودشان وادار میکند."ص585
"شما ای کسانی که در انجیل میخوانید"خدا عشق است" و کمی دورتر می بینید نوشته است"خدا آتشی است که می بلعد"نمی بینید چگونه برای روان های ناپاک و غرقه در فساد، عشق کامل تبدیل به وحشتناک ترین شکنجه ها میشود!"ص585
"می گویند با وجود اینکه بدن کرگدن و تمساح را زرهی پوشانده است که از آسیب گلوله هم در امان است ؛اما با این حال آنها نقطه جراحت برداری هم در بدن دارند.نقطه جراحت بردار و زخم پذیر این جنایت کاران مطرود و دور از درگاه خداوند و از قلب انسانها ، فقط ترسهای خرافاتی و موهوم پرستانه آنهاست."ص598
"برای پدران شما مفهوم آزادی برخورداری از حقی بود که به ملتی اجازه می دهد ،مستقل باشد. برای او حقی است که سبب می شود هر انسانی ، انسان شناخته شود نه حیوانی بی شعور و ادراک !سبب می شود که بتواند زن محبوبشس را زنش بنامد و در برابر هرگونه تجاوز غیر قانونی از او دفاع کند، به او حق می دهد که فرزندانش را به تحصیل علم و دانش بگمارد، خانه داشته باشد، مذهب داشته باشد،اصول و اعتقاداتی داشته باشد و به اراده انسان دیگری دلبستگی نداشته باشد"ص602
"روان شناسان اعتقاد دارند حالتی وجود دارد که طی آن احساس و افکار چنان نفوذ و وسعت می یابند که بر عالم خارج مسلط می شوند و آن را وادار می کنند که رویاهای داخلی را مرئی و قابل لمس سازد. هرگز معلوم نیست روحیه حاکم و مسلط تا کجا میتواند ماشین بدن انسانی را هدایت کند!"ص614
"اوه!حس ششمی وجود دارد که همان احساس آزادی است و از سایر حواس هزاران بار برتر و شریف تر است. احساس اینکه انسان بتواند حرکت کند، سخن بگوید،برود،بیاید،بدون اینکه مراقبش باشند و یا خطری تهدیدش کند."ص607
"مسیح مهربان هرگز حاضر نشد جز خون خودش خون کس دیگری ریخته شود. این خون را به خاطر ما ریخت که در آن زمان از دشمنانش بودیم. ای مسیح! ما را یاری کنید تا رد پای شما را بگیریم و دشمنانمان را دوست بداریم!"ص621
"دراز ترین سفر ها بالاخره به سر میرسد و پایان شب سیه سپید است.قرار دائم و التماس ناپذیر ساعات روز نابکاران را به شب ابدی و شب نیکان را به روز جاودانی نزدیک میکند"ص641
"دوست داشتن!دنیا فقط همین یک لذت را دارد."ص657
"خداوند قهرمانانش را در اوج جلال و شکوه قرار نمیدهد زیرا آنها در عالم عشق و فداکاری و ازخود گذشتگی رنج میبرند. افتخار بر کسانی که با قهرمانی چنین رنج میبرند و بار فداکاری را با صبر و حوصله بر دوش می کشند."ص660
"آیا هرگز کسی درباره آنها که پول فراوان خرج میکنند شک میکند؟ پول مساله اصلی است!"ص665
"یک ملت حق دارد چیزی را طلب و توقع کند، بحث کند و از مسائل نژادی خودش دفاع نماید، اما یک فرد چنین حقی ندارد!"ص678
آه دانشگاه آخه انقد سختی!
این همه درس بخون زحمت بکش (البته این زحمت بکش و زیادی جدی نگیر!)آخرش بیفت به رتبه و انتخاب رشته تازه به این مرحله که برسی ندونی دارو خوبه یا پزشکی دور دندونم که از اول خط کشیدی. ندونی غم رتبه از دست رفته دوستاتو بخوری یا درصد داغ شدن(!)خودتو. ولی شانس آوردم هر چقدرهم که داغ زدن ولی باز دستم تقریبا واسه انتخابای پزشکی تهران البته تقریبا (با توجه به این که نمیدونیم امسال بومی تا چندو پوشش میده)یه خورده بازه.ولی داروشو فکر کنم حتما قبول شم.البته از شانس خودمم که نگم بهتره چون نمیدونم چرا امسال دارو انقد خواهان داره.خودم که هنوز دارم این در و اون در میزنم ببینم کدوم بهتره!وجهه اجتماعی میخوام یا پول به قول دوستمون شانم بشه در حد نسخه پیچ یا یه خانوم دکتر.تو همین فکرام که با موبایل کامنت هامو چک میکنم. میبینم از همه کسایی که خواهش کرده بودم من بدبخت فلک زده رو سریع در این 5 روز کمک کنن فقط 2 تاشون اومدن که واقعا متشکرم.یکی شو که قبلا هم نوشته شو دیده بودم که دارو سازان مشکلات به خصوصی دارن. یکی شونم که پزشکی بود به قدری پست مربوط به آقای شکیبایی چشمشونو گرفته که خواهش منو بکلی از یاد بردن و از خسرو خان تعریف میکنن. ولی خداییش نور به قبرشون بباره یادمه پارسال موقع امتحان دانشگاه آزاد خبر فوتشونو شنیدم و کاملا بهت زده شدم با این حال رتبه م شد 3(البته من پزشکی امتحان نداده بودم...پرستاری ساری!)یه همکلاسی هم میپرسه رتبه ات چند شد!اگه راس می گی اسم تو بگو (رتبه رو نمیخواد بگی رتبه همه بچه ها رو میدونم)یا رتبه تو بگو تا من اسمتو درآرم! چندشو شرمنده نمیتونم بگم(به دلیل مسائل امنیتی!)ولی فکر میکنم رتبه قابل قبیولیه!! وقتی کارنامه مو گرفتم سریع رفتم سراغ رتبه چون زبانم امتحان داده بودم رتبه اونم باهاش اومده بود و ته کارنامه م رتبه زبان بود(البته خوب بود) یه دفعه با حالت بغض گفتم نه شهر تهران قبول نمیشم!بعد دیدم نه زبانه!!بالاتر که اومدم یه کم خیالم راحت تر شد! یه دفعه مامانم گفت((...))!! اینا که درصدای تو نیست!گفتم ای دل غافل فکر کن شیمی تجربی با ضریب 9 رو 18 درصد کم کنن. اونم تویی که بیش از نصف وقت فیزیزکتو گذاشتی سرش!!یه دفعه داغ کردم درصدای دیگه هم که بماند!هر چی درصد رتبه جا به جا کن بود تیکه پاره شده بود...تازه دومین تجربی باشی که به مشاورت بزنگی و اونم نه بذاره نه ورداره بگه نه!خوب نیاوردی...اصلا خوب نیاوردی!!!!ولی بازم خدارو شکر.به دوستم گفتم چی کار کنیم عشق پزشکی که 18 سال!باهاش زندگی کردیم و فدای شهر بهتر کنیم؟ گفت آمال آمال دارو میشیم یکی مثه ایرانمنش!!!دیدم حرف حساب جواب نداره ودیگه چیزی نگفتم!
